تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( نیما یوشیج )
پیچک ( نیما یوشیج )

نیما یوشیج



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گل نازدار

 

 

سود گرت هست گرانی مکن
 خیره سری با دل و جانی مکن
آن گل صحرا به غمزه شکفت
صورت خود در بن خاری نهفت
صبح همی باخت به مهرش نظر
 ابر همی ریخت به پایش گهر
باد ندانسته همی با شتاب
 ناله زدی تا که برآید ز خواب
 شیفته پروانه بر او می پرید
 دوستیش ز دل و جان می خرید
 بلبل آشفته پی روی وی
 راهی همی جست ز هر سوی وی
 وان گل خودخواه خود آراسته
 با همه ی حسن به پیراسته
 زان همه دل بسته ی خاطر پریش
 هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
شیفتگانش ز برون در فغان
 او شده سرگرم خود اندر نهان
 جای خود از ناز بفرسوده بود
 لیک بسی بیره و بیهوده بود
 فر و برازندگی گل تمام
 بود به رخساره ی خوبش جرام
 نقش به از آن رخ برتافته
 سنگ به از گوهرنایافته
 گل که چنین سنگدلی برگزید
عاقبت از کار ندانی چه دید
 سودنکرده ز جوانی خویش
خسته ز سودای نهانی خویش
آن همه رونق به شبی در شکست
تلخی ایان به جایش نشست
 از بن آن خار که بودش مقر
 خوب چو پژمرد برآورد سر
 دید بسی شیفته ی نغمه خوان
 رقص کنان رهسپر و شادمان
 از بر وی یکسره رفتند شاد
راست بماننده ی آن تندباد
 خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
 ز آن که یکی دیده بدو برندوخت
هر که چو گل جانب دل ها شکست
 چون که بپژمرد به غم برنشست
دست بزد از سر حسرت به دست
 کانچه به کف داشت ز کف داده است
چون گل خودبین ز سر بیهشی
دوست مدار این همه عاشق کشی
یک نفس از خویشتن آزاد باش
 خاطری آور به کف و شاد باش
 
 نیما یوشیج 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

یادگار

 

 

در دامن این مخوف جنگل
و این قله که سر به چرخ سوده است
 اینجاست که مادر من زار
 گهواره ی من نهاده بوده است
اینجاست ظهور طالع نحس
کامد طفلی زبون به دنیا
 بیهوده بپرورید مادر
 عشق آمد و در وی آشیان ساخت
 بیچاره شد او ز پای تا سر
دل داد ندا بدو که : برخیز
اینجاست که من به ره فتادم
 بودم با بره ها همآغوش
ابر و گل و کوه پیش چشمم
آوازه ی زنگ گله در گوش
با ناله ی آبها هماهنگ
اینجا همه جاست خانه ی من
 جای دل پر فسانه ی من
 این شوم و زبون دلم که گم کرد
 از شومیش آشیانه ی من
 اینجاست نشان بچگی ها
 هیچم نرود ز یاد کانجا
 پیره زنگی رفیق خانه
 می گفت برای من همه شب
نقلی به پسند بچگانه
 تا دیده ی من به خواب می رفت
خیزید می از میانه ی خواب
 هر روز سپیده دم بدانگاه
 که گله ی گوسفند ما بود
جنبیده ز جا فتاده بر راه
 بزغاله ز پیش و بره از پی
 من سر ز دواج کرده بیرون
دو دیده برابر روی صحرا
 که توده شد چو پیکر کوه
 حلقه زده همچو موج دریا
 از پیش رمه بلند می شد
 دو گوش به بانگ نای چوپان
و آن زنگ بز بزرگ گله
آواز پرندگان کوچک
و آن خوب خروسک محله
 کز لانه برون همه پریدند
وز معرکه ی چنین هیاهو
 من خرم و خوش ز جای جسته
فارغ زدی و ز رنج فردا
 از کشمکش زمانه رسته
لب پر ز تبسم رضایت
دل پر ز خیال وقت بازی
 ناگاه شنیدمی صدایی
 این نعره ی بچه های ده بود
 های های رفیق جان کجایی
ما منتظریم از پس در
 من هیچ نخورده ، کف زننده
 بر سر نه کله نه کفش بر پای
 یکتای به پر سفید جامه
زنگوله به دست جسته از جای
 از خانه به کوه می دویدیم
مادر
می گفت : بچه آرام
 می کرد پدر به من تبسم
 من زلف فشانده شعر خوانان
 در دامن ابر می شدم گم
 دنیا چو ستاره می درخشید
اینجاست که عشق آمد و ساخت
 از حلقه ی بچه ها مرا دور
 خنده بگریخت از لب من
 دل ماند ز انبساط مهجور
 دیده به فراق ،قطره ها ریخت
 ای عشق ،امید ، آرزوها
 خسته نشوید در دل من
 تا چند به آشیانه ماندن
 دیدید چه ها ز حاصل من
 که ترک مرا دگر نگویید ؟
 ای دور نشاط بچگی ها
 برقی که به سرعتی سرآ’ی
 ای طالع نحس من مگر تو
 مرگی که به ناگهان درآیی
 ایام گذشته ام کجایی ؟
 باز آی که از نخست گردید
 تقدیر تو بر سرم نوشته
 بوسم رخ روز و گیسوی شب
کز جنس تواند ای گذشته
 هر لحظه ز زلف تو است تاری
 از عمر هر آنچه بود با من
 نزد تو به رایگان سپردم
 ای نادره یادگار عشقا
 مردم ز بر تو دل نبردم
 تا باغم خود ترا سرشتم
 باز آی چنان مرا بیفشار
 تا خواب ز دیده ام ربایی
 امید دهی به روزگاری
 کز تو نبود مرا جدایی
 بازآ که غم است طالب غم

 

نیما یوشیج 

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مفسده ی گل

 

صبح چو انوار سرافکنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
 چهره برافروخت چو اختر به دشت
 وز در دل ها به فسون می گذشت
 ز آنچه به هر جای به غمزه ربود
 بار نخستین دل پروانه بود
 راه سپارنده ی بالا و پست
بست پر و بال و به گل بر نشست
گاه مکیدیش لب سرخ رنگ
گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ
نیز گهی بی خود و بی سر شدی
 بال گشادی به هوا بر شدی
 در دل این حادثه ناگه به دشت
 سرزده زنبوری از آنجا گذشت
تیزپری ، تندروی ،زرد چهر
باخته با گلشن تابنده مهر
 آمد و از ره بر گل جا کشید
 کار دو خواهنده به دعوا کشید
 زین به جدل خست پر و بال ها
 زان همه بسترد خط و خال ها
 تا که رسید از سر ره بلبلی
 سوختهای ، خسته ی روی گلی
 بر سر شاخی به ترنم نشست
 قصه ی دل را به سر نغمه بست
لیک رهی از همه ناخوانده بیش
 دید هیاهوی رقیبان خویش
یک دو نفس تیره و خاموش ماند
 خیره نگه کرد و همه گوش ماند
خنده ی بیهوده ی گل چون بدید
از دل سوزنده صفیری کشید
 جست ز شاخ و به هم آویختند
 چند تنه بر سر گل ریختند
 مدعیان کینه ور و گل پرست
 چرخ بدادند بی پا و دست
 تا ز سه دشمن یکی از جا گریخت
 و آن دگری را پر پر نقش ریخت
 و آن گل عاشق کش همواره مست
 بست لب از خنده و در هم شکست
 طالب مطلوب چو بسیار شد
 چند تنی کشته و بیمار شد
طالب مطلوب چو بسیار شد
چند تنی کشته و بیمار شد
 پس چو به تحقیق یکی بنگری
نیست جز این عاقبت دلبری
در خم این پرده ز بالا و پست
مفسده گر هست ز روی گل است
گل که سر رونق هر معرکه است
 مایه ی خونین دلی و مهلکه است
 کار گل این است و به ظاهر خوش است
 لیک به باطن دم آدم کش است
 گر به جهان صورت زیبا نبود
تلخی ایام ، مهیا نبود


 نیما یوشیج 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چشمه ی کوچک

 

 

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا
 غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت : درین معرکه یکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا
منم
 چون بدوم ، سبزه در آغوش من
 بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو ، شکن
 ماه ببیند رخ خود را به من
 قطره ی باران ، که در افتد به خاک
 زو بدمد بس کوهر تابناک
 در بر من ره چو به پایان برد
 از خجلی سر به گریبان برد
 ابر ،
زمن حامل سرمایه شد
 باغ ،ز من صاحب پیرایه شد
 گل ، به همه رنگ و برازندگی
 می کند از پرتو من زندگی
در بن این پرده ی نیلوفری
کیست کند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور
 رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور
 دید یکی بحر خروشنده ای
 سهمگنی
، نادره جوشنده ای
 نعره بر آورده ، فلک کرده کر
دیده سیه کرده ،شده زهره در
 راست به مانند یکی زلزله
 داده تنش بر تن ساحل یله
 چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید
 وان همه هنگامه ی دریا بدید
 خواست کزان ورطه قدم درکشد
 خویشتن از حادثه برتر کشد
 لیک چنان خیره و خاموش ماند
 کز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه ی جوشنده اند
 بیهوده در خویش هروشنده اند
 یک دو سه حرفی به لب آموخته
 خاطر بس بی گنهان سوخته
لیک اگر پرده ز خود بردرند
 یک قدم از مقدم خود بگذرند
 در خم هر پرده ی
اسرار خویش
 نکته بسنجند فزون تر ز پیش
 چون که از این نیز فراتر شوند
 بی دل و بی قالب و بی سر شوند
 در نگرند این همه بیهوده بود
 معنی چندین دم فرسوده بود
 آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
 و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
 بود کم ار مدت آن یا مدید
 عارضه ای بود که شد ناپدید
 و آنچه به جا مانده بهای دل است
کان همه افسانه ی بی حاصل است
 
 نیما یوشیج 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کک کی

 

 

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی
خموش
"کک کی" که مانده گم.
 
از چشم ها نهفته پری وار
زندان بر او شده است علف زار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار
ندارد.
 
اما به تن درست و برومند
"کک کی" که مانده گم
دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش.
 
 نیما یوشیج 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه اشعار(جلد سوم ), | بازديد : 636

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پاسها از شب گذشته است

 

 

پاسها از شب گذشته
است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.
 
مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
 
زمستان1336
 
 نیما یوشیج 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه اشعار(جلد سوم ), | بازديد : 605

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

روی بندرگاه 

 

 

آسمان یکریز می بارد
روی بندرگاه.
روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
روی « آیش» ها که « شاخک» خوشه اش را می دواند.
روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر
تا سرش امشب
مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.
همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی)
 
خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.
ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست
و عروق زخمدار من ازین
حرفم که با تو در میان می آید از درد درون
خالی است.
 
و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!
هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.
 
بچه ها،
زنها،
مردها، آنها که در خانه بودند،
دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.
 
 

 نیما یوشیج 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه اشعار(جلد سوم ), | بازديد : 491

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دل فولادم

 

ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
 
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد
مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.
 
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا
شده اش می سوزد.
 
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم
بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
 ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
 
  نیما یوشیج 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه اشعار(جلد سوم ), | بازديد : 596

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سیولیشه

 

 

تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند
"سیولیشه"
روی شیشه.
 
به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای
خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.
 
ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.
 
به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.
 
تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند
روی شیشه.
 
 

نیما یوشیج 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه اشعار(جلد سوم ), | بازديد : 464

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در کنار رودخانه

 

 

در کنار رودخانه می پلکد
سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.
 
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار
رودخانه.
 
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.
 
 

نیما یوشیج 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه اشعار(جلد سوم ), | بازديد : 502

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد